تبليغاتX
ستاره

ستاره

نگه داشتن عشق مثل نگه داشتن آب تو دسته فکر مي کني تو

دستته اما وقتي دستتو باز مي کني مي بيني هيچي ازش نمونده

جز خيسي خاطرات ...

+ نوشته شده توسط داریوش |



..... روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید،
من تنها گوشی هستم که غصه ها را می شنود و یگانه قلبی ام که دردها را در خود نگه
میدارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبها دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه
خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع
چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیار را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش
بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند...
خدا گفت :" ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو
از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در راه خدایی خدا مانده بود...
خدا گفت" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته 
 

 به دشمنی ام برخاستی   

+ نوشته شده توسط داریوش |


 

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

+ نوشته شده توسط داریوش |


بوقلموني،گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم

گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت افتد و پرواز كني

بوقلمون خورد و بر شاخي نشست

تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد

تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود

 

نتيجه اخلاقي

 

با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليك در بالا نماني

 

+ نوشته شده توسط داریوش |


جوجه‌يي در آشيانه
گُلي در جزيره
ستاره‌يي در کهکشان.



با پيشاني بلندت به جِرمي انديشيدی
که در پوسته مي‌رُست
تا باغچه را
 
  به نغمه
 
  سرشار کند
همچنان که عصاره‌ی خاک
از دهليز ِ ساقه مي‌گذشت
تا چشم‌انداز ِ تابستانه را
 
  به رنگي ديگر
 
  بيارايد
بر جزيره‌يي که مي‌گذرد
با گردش ِ تپنده‌ی روزان و شبان
از برابر ِ خورشيدی
 
  که در خود
 
  مي‌سوزد.

+ نوشته شده توسط داریوش |


نگاه کن چه فروتنانه بر خاک مي‌گستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستان‌اش
از عشق
 
  خداست
و پيش ِ عصيان‌اش
بالای جهنم
 
  پست است.

آن‌کو به يکي «آری» مي‌ميرد
نه به زخم ِ صد خنجر،
و مرگ‌اش در نمي‌رسد
مگر آن که از تب ِ وهن
 
  دق کند.

+ نوشته شده توسط داریوش |


ديري‌ست تا سوز ِ غريب ِ مهاجم
 
  پا سست کرده است،

و اکنون
يال ِ بلند يابويي تنها

که در خلنگ‌زار ِ تيره
 
  به فرياد ِ مرغي تنها
 
  گوش مي‌جُنباند

جز از نسيم ِ مهربان ِ ولايت
آشفته نمي‌شود.


من اين را مي‌دانم، برادران!
من اين را مي‌بينم

هر چند
 
  ميان ِ من و خلنگ‌زاران ِ خاموش
 
  اکنون

بناهای آسمان‌سای است و
درّه‌های غريو

که گياه و پرنده
 
  در آن

رويش و پرواز ِ حسرت است.




بر آسمان
 
  اما

سرودی بلند مي‌گذرد
با دنباله‌ی طنين‌اش، برادران!

من اين‌جا پا سفت کرده‌ام که همين را بگويم
 
  اگر چند

دور از آن جای که مي‌بايد باشم

زندانی ِ سرکش ِ جان ِ خويش‌ام و
 
  بي‌من
 
  آفتاب

بر شالي‌زاران ِ دره‌ی زيراب
غريب و دل‌شکسته مي‌گذرد.





بر آسمان سرودی بلند مي‌گذرد
با دنباله‌ی طنين‌اش، برادران!

من اين‌جا مانده‌ام از اصل ِ خود به دور
 
  که همين را بگويم;
و بدين رسالت
 
  ديری‌ست
تا مرگ را
 
  فريفته‌ام.

بر آسمان
سرودی بلند مي‌گذرد.


+ نوشته شده توسط داریوش |


زندگی پژمردن يک برگ نيست

              بوسه ای در کوچه های مرگ نيست

                                زندگی يعنی ترحم داشتن

                                            با شقايقها تفاهم داشتن

+ نوشته شده توسط داریوش |


به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.

آدم با غرور می تازد

                 با دروغ مي بازد

                        و با عشق مي ميرد

+ نوشته شده توسط داریوش |


اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم

                                          كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم .

+ نوشته شده توسط داریوش |


داريوش X

اخدايا کمکم کن تا عاشقانه ترين نگاهها را در چشمانش بريزم ، خدايا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترين و شيرين ترين باشم ، به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر لبانش جاري سازم و راز عشق را در گوشش سر دهم ، خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام ...


صفحه نخست
ايميل نويسنده




آرشيو

آذر 1387

آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386



وبلاگ دوستان

غم غمگين
ساده اماپر محتوا
شبنم بهار
خوانسار
غروب پائيزي
شكست عشق
لحظه هاي بي طراوت
پشت سکوتم عاشقم
آرزوي باراني
غمنامه